Tuesday, October 26, 2004

حزب اللهی های بی شرف

اون شب حسابی کتک خوردیم. من و سه تا از دوستام، آرش و شهرام و محمد که تو یه پارتی بودیم و داشتیم حال میکردیم که کمیته ریخت و پدرمونو درآوردند.
بی شرفای لامصب عین چی ماهارو میزن و انگار نه انگار که ما آدمیم. خلاصه با وثیقه و این حرفا از زندان اومدیم بیرون....ولی حرصش تو وجود همه مون بود.باید همه کاری میکردم تا اون بی شرفی که ما رو کتک زده بود دهنش سرویس بشه.....قیافهء نحسش جلو چشام بود..ولی بدتر از اون اون بی شرفی بود که پارتیمون رو لو داده بود...میدونستم کسی که مارو لو داده کیه....یکی از همسایه هامون بود که از اون حزب اللهی های بی شرف بود....از اونایی که آنتن هستن و همه از دستش شاکی بودن.
رفتم تو کار این بچه بسیجی که چار تا دونه ریش رو به زور نگه داشته بود تا قیافهء زشت و کریهش رو زشت تر نشون بده.....یه مدتی کار و بارم شده بود زاغ سیاش رو چوب زدن....بعد از چند روز دیدم که یه پژو اومد دم خونشون و از توش یه مرد و یه زن چادری پیاده شدن....البته زن که نه....بیشتر به دختر میخورد چون خیلی جثهء کوچیکی داشت....خلاصه مونده بودم که اینا کی هستن...چون تا اون روز ندیده بودمشون.....دوربین و برداشتم و منتظر شدم که بیان بیرون.بعد از یه مدت اومدن بیرون و من دیدم اون چیزی رو که آتیشم زد....مرده همون بی شرفی بود که ما رو کتک زده بود....دیگه مطمئن تر از قبل شدم که کار خودشونه و خون خونمو داشت میخورد.
به آرش زنگ زدم و جریان رو براش گفتم.....اونم حسابی شاکی شده بود و تصمیم گرفتیم به شهرام و محمد هم بگیم و یه قراری بذاریم تا پدرشونو دربیاریم.....
من به زاغ سیاه چوب زدن ادامه میدادم و همیشه هم میدیدم که اون پژو میومد و اون مرتیکه و اون دختره پیاده میشدن و میرفتن تو و بعد از یه مدت میومدن بیرون و میرفتن....یه جورایی فکر کردم دختره جندست و اونجا هم خونه خالیه و اون دو تا هم میارن و همونجا ترتیبشو میدن.با بچه ها قرار گذاشتیم که یه کاری بکنیم.
نقشهء محمد بی نقص بود.......
این شد که دست به کار شدیم:
اون روز همه خونهء ما بودند و از تو اطاق من خونهء اون پسره رو زیر نظر داشتیم. تا پژو اومد بلند شدیم و چوبایی رو که از قبل تهیه کرده بودیم برداشتیم. کلت های مصنوعی مون رو هم گذاشتیم تو شلوارمون.....دیگه برامون مهم نبود....یه بار که کتک خوردیم....اگر بنا به کتک خوردن باشه بازم میخوریم و اگر بنا به زدن باشه جوری میزنیم که دیگه جرات لو دادن پارتی رو نداشته باشن.......رفتیم دم خونهء اون یارو.من و آرش کنار در ایستادیم و محمد و شهرام جلوی در و زنگ زدیم.یکی از تو آیفون گفت:"کیه؟" و شهرام هم جواب داد:"نامه سفارشی دارین قربان...بایدتشریف بیارین امضا کنین".بعد از چند لحظه این پسر بسیجیه اومد دم در. شهرام یکی از دفتر کار های پدرش رو از تو مغازه ش بلند کرده بود و اونو عین دفتر های پستچی ها درست کرده بود و اونو گرفت جلوی پسره و یه نامهء الکی هم تو دستش بود.تا پسره اومد امضا کنه من و آرش با چوبامون محکم کوبوندیم تو سرش......صداش هم در نیومد و همونجوری افتاد دم خونه....ما هم بلندش کردیم و بردیمش تو.....مرحلهء اول انجام شده بود.مونده بود مرحلهء دوم که همون مرده بود که مارو کتک زده بودو الان تو خونه بود و دختره.
لای در باز بود و میشد تو خونه رو دید....آروم رفتم دم در و دیدم که مرده داره نماز میخونه . دختره هم اثری ازش نیست.....با خودم فکر کردم احتمالاً تو اتاق لخت افتاده تا اینا بعد از راز و نیاز با خدا برن ترتیبشو بدن....معطل نکردم و آروم رفتم تو و رفتم جلو مرده که چشاش رو بسته بود و داشت شر و ور میگفت.آرش و محمد هم اومده بودند و سه تایی حالا بالا سرش بودیم و تو همون حال شهرام که متخصص این کار بود داشت اون جوجه بسیجیه رو طناب پیچ میکرد. مرده به فاصلهء چند ثانیه فهمید که اوضاع غیر عادیه و نماز و این حرفا یادش رفت و تا اومد به خودش بیاد ما ریختیم سرش و آی بزن...سه تایی آنچنان با چوب زدیمش که نمیتونست تکون بخوره و خون از سر و صورتش داشت میریخت..از سر و صدای ما دختره اومد تو هال و تا ما رو دید شروع کرد به جیغ کشیدن که من پریدم و یقه اش رو گرفتم و گفتم اگر صدات دربیاد هم تو رو میکشیم هم اونا رو و کلت مصنوعیم رو نشونش دادم و اونم ساکت شد.شهرام که جوجه بسیجیه رو به خودش گره زده بود اومد سراغ این مرتیکه و اون رو هم طناب پیچ کرد و جفتشون رو انداخت کنار هم.
از خوشحالی نمیدونستیم چه کار کنیم. ولی مسالهء خنده دار این دختره بود که با چادرتو خونه داشت میگشت و بر عکس اون چیزی که فکر میکردیم لخت نبود و در حال دادن هم نبود.
آرش از اونا پرسید:
این جنده کیه؟ ها؟ کیه؟ شما خودتون همه جور کثافت کاری میکنین اونوق دهن ما رو میاین سرویس میکنین؟آره؟!
مرده با بیحالی گفت:خفه شو! اون خواهر منه و نامزد این آقا جواده.....میایم اینجا که با حضور من بیشتر با هم آشنا بشن.
ما چهار تا به همدیگه نگاه کردیم و با هم زدیم زیر خنده......تو همین حال که داشتیم به حماقت این آدما میخندیدیم دیدم که دختره داره میره سمت تلفن......سریع رفتم و چادرشو گرفتم تا نتونه حرکت کنه و بعد دستاشو گرفتم و محکم فشار دادم و گفتم:"تکون نمیخوری جنده!فهمیدی؟"....اونم که از ترس داشت میلرزید سرشو تکون داد که فهمیده.
حرکت بعدی این بود که موبایل و تلفن و همه چیز رو قطع کنیم. و شروع کردیم به بازرسی بدنی و وقتی موبایل ها و کیف و کلت هاشون رو گرفتیم و گذاشتیم کنار با خیال راحت شروع کردیم به کتک زدنشون و حسابی دق دلیمون رو خالی کردیم....هر چند اونا هی فحش میدادن و تهدید میکردن که فلان میکنیم و بهمان میکنیم ولی ما عصبانی تر از این حرفا بودیم که اهمیتی بدیم.البته یکیمون همه ش مسوول مراقبت از اون دختره بود.
بعدش آرش منو کنار کشید و پیشنهادشو به من گفت......منم از خدا خواسته!!!
به بقیه هم آروم ندا دادم و اونا هم قبول کردن.......رفتیم سراغ دختره.چادرشو از سرش کشیدیم و شروع کردیم به لخت کردنش......جیغ و دادی بود که راه انداخته بود و گریه ای میکرد که بیا و ببین....ما هم وقتی میدیدیم صداش میره بالا میزدیمش . خلاصه به زور لباساشو درآوردیم و لخت لخت خوابوندیمش رو زمین.محمد به اون جوجه بسیجیه گفت:
اینو میخواستی بگیری؟ بیا ببین حالا چیکارش میکنم!
پسره داد زد "نه....تو رو خدا" که من رفتم بالا سرش و محکم زدم تو اون کلهء پوکش و گفتم خفه شو وگرنه میکشیمت.ساکت باش.اون مرده هم که همش داشت تهدید میکرد و ما هم هر چند دفعه یه بار یه حالی بهش میدادیم و میزدیمش.خلاصه محمد شروع کرد به لخت شدن و ما هم همینطور....دختره از وحشت نمیدونست چیکار کنه.....حالا هر سه تاشون به التماس افتاده بودند....آخ که چه کیفی داشت.....حالا اینا دارن التماس مارو میکنن....بی شرفای کثافت.خلاصه محمد کیرشو گذاشت دم دهن دختره و اونم دهنشو بست.....آرش گفت:"اگر دهنتو ببندی سوراخای دیگه ت که بازه" و رفت سراغ کس دختره که حسابی هم پشمالو بود. آرش کیرشو گذاشت دم کس دختره و یهو محکم کردش تو جوری که داد دختره رفت هوا و دهنشو بازکرد و تو همون حال محمد کیرشو کرد تو دهنش و انقدر فشار داد که داشت خفه میشد....بعدش از روش بلند شد و آرش هم کیرشو درآورد....همه مون رد خون رو رو کیر آرش دیدیم و خونی که از کس دختره داشت میریخت بیرون نشون داد که دیگه این دختره دختر نیست!!!
محمد نشست جلوی این دختره و پاهاشو داد بالا و کیرشو کرد تو کسش و شروع کرد به تلمبه زدن......قیافهء اون دو تا خیلی دیدنی بود....هر دوشون یه جورایی حشری شده بودن....من رفتم جلو و شلوار پسره رو کشیدم پایین و دیدم بعله.....حاج آقاشون حسابی شق و رق ایستاده داره نگاه میکنه...کیر کوچولوی مضحکی بود.....به مرده گفتم: "بیا ببین...اینم دوماد آیندتون که با دیدن کس دادن آبجی شما حشری شده و راست کرده!" شهرام هم شلوار مرده رو کشید پایین و دیدیم بعله....اون یکی هم راست کرده و چه جور هم راست کرده.....شهرام گفت:"این کثافتا این حرفا سرشون نمیشه....خودش رو ببین چطور راست کرده.....بیشرف خوارکسده".....صدا از این دو تا در نمیومد که از اون جندهه درمیومد که داشت به گا میرفت.....محمد حسابی کرد و کرد...آرش رفت سراغش و گفت حالا نوبت منه.....محمد جاشو داد به آرش و اونم شروع کرد به کردن دختره.....وهمه ش هم داشت قربون صدقهء کس تنگش میرفت که البته معلوم بود چه تنگیه......من و شهرام هم تو نوبت ایستادیم و محمد هم آروم با کیرشور میرفت....من رفتم سراغ پستونای دختره و کیرمو مالوندم روشون و حسابی حال کردم....شهرام هم اومد و به زور یه کمی کیرشو گذاشت تو دهن دختره.....حالا نوبت من بود. ولی من دختره رو بلند کردم و نشوندم رو خودم و کونش رو دادم هوا و کیرمو که شق شق بود گذاشتم دم کسشو کردم تو..واااای که چه حالی داد....دختره هم آه و اوهی میکرد که بیا و ببین.....اینجوری شهرام هم تونست از پشت بیاد و کیرشو بکنه تو کون دختره.....وقتی خواست اون کار بکنه من کیرمو تو کسش نگه داشتم تا شهرام بتونه خوب کارشو انجام بده.....شهرام هم کیرشو با تفش خیس کرد و گذاشت دم کون دختره و هی فشار داد....هی اون فشار میداد و هی دختره جیغ میزد...هی اون فشار میداد و دختره گریه میکردتا آخر تونست کیرشو بکنه تو کون دختره....دختره هم داد میزدو التماس میکرد که "تو رو خدا آروم....مردم....سوختم".....اینو که گفت شهرام سریع تر کیرشو عقب جلو کرد که دختره بازم فریاد زد "سووووووختم" ...من هم به کردنم ادامه دادم و حسابی کس دختره رو جر دادم.....تو همین حال بود که حس کردم یه مایعی از رو کیرم داره سر میخوره.....فکر کردم شهرام آبش اومده ولی دیدم که نه و اون همون جور داره میکنه.....بهش ندا دادم و بلند شدم و دیدم که کیرم خونیه...اول فکر کردم مال پردهء دختره است که پاره شده ولی دیدم خیلی زیاد تر از اونیه که مال بکارت باشه.....بعدش دیدم اون خون از کون دختره راه افتاده....فهمیدم شهرام کون دختره رو هم جر داده....
خلاصه شهرام هم دختره رو ول کرد و حالا نوبت آرش و محمد بود که همونجوری کس و کون دختره رو جر بدن.
دختره باز هم التماس میکرد و میگفت "تو رو خدا ولم کنین....داره میسوزه".
ولی اونا هر دو کیرشونو گذاشتن تو کس و کون دختره و من رفتم بالا سرشو گفتم اون برادر کس کشت هم ما رو سوزوند....دهن ما رو سرویس کرد...حالا تو باید تقاصشو پس بدی....اون نامزد جاکشت هم آنتن بازی درآوردو باعث شد ما کتک بخوریم....حالا نوبت شماست......
خلا صه بعد از چند دقیقه آرش آبش اومد و ریخت تو کس دختره و محمد هم کمرشو تو کونش خالی کرد و وقتی کیراشونو درمیاوردن آب کیر با خون قاطی شده بودو از لای پای دختره میریخت.
بعد هم محمد کفششو درآوردو شروع کرد به زدن در کون دختره جوری که داد میزد و دهن باز شدش موقعیت خوبی بود واسه شهرام که جلو دهن دختره جق بزنه و آبشو تو دهنش خالی کنه.....تا دختره دهنشو میبست محمد محکم میزد در کون دختره و اون داد میزد و آب شهرام میرفت تو حلقش....منم رفتم جلو و شروع کردم جق زدن و هر چی آب کیر داشتم خالی کردم تو چشای دختره......جوری که نمیتونست چشاشو باز کنه.
دهن و کون و کس و چشم دختره پر از آب کیر بود و اون دو تا بسیجی کثافت هم کتک خورده و ما خوشحال.....بعد هم رفتیم جلوشون و حسابی از همه شون عکس گرفتیم و تهدید کردیم که اگر کاری بکنن دوست ما که تو آمریکاست عکسا رو میذاره تو اینترنت و خلاصه کاری کردیم که دیگه جرات کتک زدن ما رو نداشته باشن......
موقع رفتن هم آرش به اون جوجه بسیجیه گفت:زن خوبیه...کسش هم تنگ و خوبه...به پای هم کیر شین!

3 Comments:

Blogger michelkline4038 said...

I read over your blog, and i found it inquisitive, you may find My Blog interesting. My blog is just about my day to day life, as a park ranger. So please Click Here To Read My Blog

January 6, 2006 at 3:05 PM  
Blogger louismartin21298950 said...

I read over your blog, and i found it inquisitive, you may find My Blog interesting. So please Click Here To Read My Blog

http://pennystockinvestment.blogspot.com

January 30, 2006 at 5:35 PM  
Blogger bt6jhbp82 said...

Get any Desired College Degree, In less then 2 weeks.

Call this number now 24 hours a day 7 days a week (413) 208-3069

Get these Degrees NOW!!!

"BA", "BSc", "MA", "MSc", "MBA", "PHD",

Get everything within 2 weeks.
100% verifiable, this is a real deal

Act now you owe it to your future.

(413) 208-3069 call now 24 hours a day, 7 days a week.

May 11, 2006 at 10:22 AM  

Post a Comment

<< Home